غمشادی

آرزو

دغدغه دور نشدن از لعیا، اشک نریختن از دوری اش، و نوشیدن یک چای دو یا سه نفره در یک صبح سرد زمستانی آرزوی کوچکی نبود

که خودمان هم نفهمیدیم چطور برآورده شد،

هرچند آنقدر نذر کرده ایم که یادمان نمی آمد چقدر، چندتا، کجا؛ چی باید بدیم :دی

? غمشادی | در ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ |   | پيام هاي ديگران ()

مهتــــــــاب

مهتاب!

 

ای مونس عــــــــــاشقـــــــــــان

روشنـــایی آسمـانهــــــــــــــــــا

مهتـــــــــــــاب!ای چراغ آسمـان

روشنی بخش جهــــــــــــــــــان

کو ماهم؟

نزدت چه شبها،با اودرآنجا بودیــم

فارغ زدنیا ،لبها به لبها بودیــــــــم

با یکدگر ما،پیش تو تنها بودیــــــم

مفتون و شیدا،غرق تماشا بودیـم

مهتاب!امشب که پیش تـــــــــو ام

اورفتـه و من مانــــــــــــــــــــده ام

آه.....افسوس!

رفت و آن دوران گذشــــــــــــــت

سرنهم بر کوه و دشت از هجـرش

نزدت چه شبها،با اودرآنجا بودیــم

فارغ زدنیا ،لبها به لبها بودیــــــــم

با یکدگر ما،پیش تو تنها بودیــــــم

مفتون و شیدا،غرق تماشا بودیـم

....

? غمشادی | در ۱۳٩٠/۸/٥ |   | پيام هاي ديگران ()

عاشقم من...

به اندک تلنگری زنده میشود احساسم

عاشق میشوم دوباره

و راضی میشوم به لبخندی

در سیاهی کوچه های خلوت شب

و دستم

جستجو میکند دست نوازش گری را، که،

"عاشقم من،

عاشقی بی قرارم،

کس ندارد، خبر از دل زارم،

آرزویی جز تو در دل ندارم...

من، به لبخندی، از تو خرسندم

مهـــر تو ای مه، آرزومندم

بر تو پابندم...

 

? غمشادی | در ۱۳٩٠/٧/۱٤ |   | پيام هاي ديگران ()

یک شب، یک خاطره

نمی دونم آخرین باری که یک کتاب جذاب رو یه نفس خوندم کی بود؟ نمی دونم آخرین باری که نتونستم کتاب و تا قبل از تموم کردنش زمین بزارم کی بود. کتاب پر؟ پرنده خارزار؟ عشق و یک دروغ؟؟؟

کتابهای زیادی خوندم که قشنگ بودن، مشتاق بودم که تا آخر بخونمش. اما اینکه یه نفس باشه؟؟؟ نه این اواخر یادم نمیاد.

تازگیها یه سری رمان میریزم روی موبایلم. فکر نمیکردم کتاب خوندن با موبایل جذابیتی برام داشته باشه اما بلافاصله بعد از اولین تجربه فهمیدم از کتاب دست گرفتن خیلی بهتره.

چون همیشه همراهته، جای کمی میگیره، و هیچوقت فراموش نمیکنی برش داری و برای همین میتونی خیلی وقتها که در کارهای اداری و اعصاب خورد کن ایران معطل میشی موبایلت رو در بیاری و کتابتو بخونی.

وقتی با اتوبوس شب می خواستم برم تهران تنها سرگرمیم خوندن کتاب با موبایل بود!

یریشب کتاب جدیدی رو شروع کردم. تو ماشین بودم، پسرعمو رفته بود تا یه چراغ کوچیک مسافرتی بخره و می دونستم که خیلی زود برنمیگرده. همون چند صفحه اول منو جذب کرد. وقتی پسرعمو برگشت موبایلم رو گذاشتم تو کیفم و به ادامه اش فکر کردم.

آخر شب طبق عادت همیشگی حمید داشت فیلم نگاه میکرد که به رختخواب رفتم. گاهی وقتها تا بیاد بخوابه من کتابم رو می خونم الته نه کتابهای موبایل رو، کتابهای تو کتابخونه. و این دفعه کتاب سه زن رو می خواستم بخونم اما بیشتر از اون جذب کتاب "رویای روی تپه" شده بودم. بنابراین موبایل رو برداشتم و ادامه اش رو خوندم.

تا وقتی حمید بیاد من کاملا محو کتاب شده بودم و به سختی می تونستم کنار بزارمش. به هرحال وقتی اومد که بخوابه موبایل و گذاشتم کنار و خوابیدم.

اما نتونستم بخوابم. صبر کردم تا صدای نفس هاش منظم شد. اینبار پشتم رو بهش کردم و موبایلم رو آروم برداشتم و ادامه اش رو خوندم. نفهمیدم چقدر گذشت.  یه لحظه صدای آلارم باتری موبایلم منو از جا پروند و همزمان صدای اذان بلند شد. موبایل رو خاموش کردم و سعی کردم بخوابم. چشمهام هم می سوخت و خوابم می اومد. اما واقعا نمی تونستم  بخوابم. دوباره از جام بلند شدم. شارژر رو به برق ردم و موبایل رو روشن کردم.

نمی دونم چرا می ترسیدم حمید بیدار بشه و ازینکه ببینه هنوز دارم کتاب می خونم عصبانی بشه. واقعا نمی دونم چرا.

یه احساسی همیشه در من وجود داره که رمان های عشقی رو دوست دارم یواشکی بخونم! همیشه هم کتابهام رو زیر تختم یا بین تخت و دیوار قایم میکردم! علی رغم اینکه اتاق من طبقه دوم بود و هیچ وقت مامان بابا اونجاها پیداشون نمیشد علاوه بر اینکه اگر هم میدیدن اتفاقی نمی افتاد. تا الان هنوزم این احساس در من هست. دوست ندارم کسی کتاب رو ببینه و دوست دارم وقتی کتاب و می خونم تنها باشم!

همچنان داشتم کتاب و می خوندم که صدای نفس حمید رو دقیقا پشت سرم شنیدم. انگار که سرش رو روی متکای من گذاشته بود. برگشتم و با احتیاط نگاش کردم. خنده ام گرفته بود/. با خودم فکر کردم بهترین فرصته که به تلافی اون روز صبح که دقیقا سر جای اون خوابیده بودم و برای اثبات حرفش ازم عکس گرفته بود، ازش عکس بگیرم. ترسیدم بیدار بشه. سعی کردم به سمتش بچرخم. اما همینکه برگشتم دوباره به حالت اولش برگشت. یه کم صبر کردم تا مطمئن بشم خوابه. دوباره موبایلم و روشن کردم و ادامه اش رو خوندم.

ساعت 6:30 بود که حس کردم واقعا دیگه نمی تونم چشمام رو باز نگه دارم. هوا کاملا روشن شده بود و تا نیم ساعت دیگه حمید بیدار میشد. بنابراین با بی میلی کتاب و کنار گذاشتم و خوابیدم.

ساعت 9:30 صبح با تلفن لعیا از خواب بیدار شدم. بلافاصله بعد از تلفن لیعیا و مامان موبایل رو برداشتم و ادامه اش رو خوندم. تا وقتی کتابم تموم نشد از تختم بیرون نیومدم.

حدودای 11:30 یا 12 بود که تمومش کردم. پایانش هم مثل خود کتاب جذاب بود. اینبار بلند شدم و برای خودم چای درست کردم و خوردم. نمی دونم چرا مدام  لبخند می زدم.

حالم خیلی شده بود. خیلی!

کیف کردم.

انرژیم فولـه! فـــــــول!

 

? غمشادی | در ۱۳٩٠/٦/٢۳ |   | پيام هاي ديگران ()

رابطه من و خوشبختی!

من و خوشبختی باهم خیلی راحتیم. باهم خوب کنار میایم. باهم دوستیم.

خیلی راحت تو زندگیم میارمش. خیلی خیلی راحت!

مثلاً خیلی وقتها پیچ گاز رو که میچرخونم احساس خوشبختی میکنم،

هنوزم وقتی پسرعمو از یر کار برمیگرده و میبینمش مخصوصا وقتی پلاستیک های خرید مثل پیاز! دستش باشه احساس خوشبختی میکنم.

وقتی واسه خودم چای میریزم و تو آشپزخونه تنهایی میخورم!

وقتی گاهی وقتها هوس میکنم دوتا قند تو چاییم بندازم و با تامل با قاشق چایخوری به هم بزنمش!

وقتی فقط به این فکر میکنم که یه رومیزی سفید برای میز آشپرخانه بخرم و روش رو یه پارچه مربع شکل قرمز بندازم!

تا وقتی دور و برم همه سالمن خوشبختی برام همیناست.

اینها دیگه حتی دلخوشیهای کوچیک زندگی هم نیستن.

دلخوشیهای بزرگن. بزررررگ!

? غمشادی | در ۱۳٩٠/٦/٢٢ |   | پيام هاي ديگران ()

من یار مهربانم...

کتاب ِ خوب غذای روحمان است؛

سه سالی بود بی غذا مانده بودیم،* جایتان خالی دیروز رفتیم چشمک، دل ِ سیر برای خودمان غذا خریدیم. هرچند اگر هم نمیخریدیم، غذاهای نخورده دیگر از قبل زیاد داشتیم!!!

مترصد فرصتیم تا سر صبر بخوریمشان!

پانوشت١: دلم اتاق دوران مجردی ام را می خواهد، با تختخواب چوبی زهوار در رفته اش، با آن لحاف گرم و نرم با گلهای آبی خوشرنگش، با آن چراغ مطالعه وفادارم که با پایه خرابش تا اخرین لحظه استوار ایستاد،با آن تقویم خاطراتم و... انبوه کتابهای دور تختم .........با....

با آن بی خیالی و فراغت بال و سرمستی قدیمم...

 *  البته در صورتیکه ٨ کتاب اهدایی پسرعمو  جانمان را فاکتور بگیریم.

 

? غمشادی | در ۱۳٩٠/۳/٢ |   | پيام هاي ديگران ()

به رنگ سبز...

باغچه کوچک خانه مان مثل سابق نیست...

بعد از سه سال نهال درختان نارنج و نارنگی و پرتقالش ، درختان نوپای سایه اندازی شده اند که با بوته های رز و گلهای شب بو و یاس برای آفتاب بیشتر و قطره ای باران بهاری تازه تر رقابت می کنند.

مانند صاحبانشان چند سالی بزرگتر شده اند، سرد و گرم روزگار چشیده اند و با تجربه تر شده اند. رنگ برگهایشان از سبز روشن به سبز تیره گرویده و قامتشان بلندتر و استوارتر شده.

درختان و گلهای باغچه مان همراه ما، رشد می کنند، بزرگ می شوند،... پیر می شوند.

مثل عکسهایی که در طول ٣٠ سال از حیاط خانه پدری به یادگار داریم. حیاط ِ خلوت و جوان با زوجی جوان و کودکانی نوپا، که هر سال درختان و گیاهانش همراه با افراد خانواده پربارتر و افتاده تر می شوند...

وقتی با خوشحالی تعداد نارنج ها را میشمرم، تعداد زیتون ها، نارنگی ها و صبورانه به انتظار بارور شدن پرتقال می نشینم ، ناگهان به ١٠ سال دیگر فکر میکنم،

به باغچه مان، به خودمان،

به تصویر خودمان در باغچه کوچک خانه!!!

زندگی هم عجب حکایتی است...

 

پانوشت: دیکتاتوری یعنی اینکه محکم بزنی زیر حرفت، کسی جیک هم نتونه بزنه! :دی

 

? غمشادی | در ۱۳٩٠/٢/۳٠ |   | پيام هاي ديگران ()

بای بای ما رفتیم

اینجا که هرچه بنویسیم جیک و پوک زندگیمان میشود.

دیگر میچسبیم به خاطرات مدرسه مان. بیشتر خوشمان می آید. اینجا هم که ما دیکتاتوریم.

پس عجالتاً بای بای ما رفتیم، بای بای مارفتیم!

? غمشادی | در ۱۳۸٩/۱٢/۳ |   | پيام هاي ديگران ()

تکرار مکررات

مشتاقیم بدانیم تـــا کِـــی خبر خواستگاری، بله برون، آزمایش خون، عقد و عروسی ملت را که میشنویم یاد خاطرات شیرین خودمان می افتیم و نیشمان تا بناگوش باااز می شود و دلمان قیلی ویلی می رود؟!

پانوشت: من مشتاقانه دست اون دوستی رو که ۵٨ بار وارد وبلاگ من شده و از ٩٨% پست هام دیدن کرده رو فشار میدم.

واقعاً بنده نوازی فرمودین.

 

 

? غمشادی | در ۱۳۸٩/۱۱/۱٦ |   | پيام هاي ديگران ()

وجدان کاری

از وجدان کاری بالای پسر عمو همین بس که:

هرچه عز و التماس کردیم یوزر پسورد VPN  بابا را بدهد نداد که نداد؛ که...من اطلاعات خصوصی افراد را در اختیار کسی قرار نمی دهم... اولش فکر کردیم مزاح می کند و خواهش و تمنا میکردیم که مارا معطل نکند کوتاه نیامد که نیامد!

...

? غمشادی | در ۱۳۸٩/۱۱/۳ |   | پيام هاي ديگران ()